نیلوفر و ام اس

خدا یا کمکمون کن

سلام

گلی خانم برا چی مجید و بندازم دور آخه ؟ درست صحبت کن گلی خوب دوسش دارم

نمیدونم کدوماتون می تونین معنی اینکه میگم دوسش دارم رو بفهمید؟! دوسش دارم به معنای حقیقی یه دوست داشتن تموم نشدنی دوست داشتنی که با تمام وجود فهمیدمش

مجید و دوسش دارم 

حالا درسته یه چیزای بدی هم دارم ندیده نمیگرم ولی همش که این نیست خوبیم داره میخوام فعلا که کنار هم هستیم رو غنیمت بدونم و باهم خوش باشیم تصمیم خودمو گرفتم خیلی وقته دارم با خودم می جنگم آخرش عقل کوچولوم اینو گفت که باهاش باشم دیگه درباره رسیدن و ازدواج باهاش حرف نمیزنم شاید خدا خودش درستش کنه دیگه هم سعی میکنم سر جریان مریضی ناراحتش نکنم

بچه ها به نظر شما این کار اشتباهه ؟ باید بزارمش و برم ؟

راستی فردا میرم می بینمش گفتم دیر به دیر برم ببینمش ولی نه دیگه ماهی یه بار فردا میرم

مثل قبل میشم براش همون نیلوفر شاد دیگه شلختگی و بی حوصلگی رو کنار میزارم

چند روز پیش مامان باهام حرف زد بهم گفت از خودت غافل شدی یه نگاه به خودت بکن دیدم راست میگه دیگه مثل قبل رو خودم حساس نیستم منی که اتو برام از نون شب واجب تر بود چند وقته حتی بیرون نرفتم اگرم رفتم شلخته بودم تو خونه مثل قبل نیستم. من عاشق کیک و گاهی غذا پختن هستم ولی چند وقته هیچ شور و شوقی ندارم

دلم برا مامانم می سوزه خیلی خیلی داره اذیت میشه منو باید شاد ببینه تا غصه نخوره

پدرم که چیزی نمی پرسه فقط قرص و آمپولامو میگیره بدون اینکه بپرسه چی شد چیکار کردین چه خبر، البته نباید از حق بگذریم اونم پدره و مرد دردش مال خودشه

خواهرم هم که فعلا قهریم باهم حرف نمیزنیم از روز تاسوعا باهاش حرف نمیزنم کلا هم نمی بینمش ساعت شیش صبح میره هفت شب خسته می یاد کارمند وزارت دارایی هستش

می مونه مادرم که باهام دکتر می یاد و از صبح باهم هستیم

تصمیم گرفتم همون طور که میخوام با مجید مثل قبل بشم تو خونه هم مثل قبل بشم یعنی چیزی رو به روی خودم نیارم فقط دیگه اگه دلم داشت می ترکید از وقتایی شد که اشکم بند نمی اومد و نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم برم پیش الهام و مهشاد باهم دردو دل کنیم

وای راستی چهارشنبه امتحان اقتصاد دارم نمیدونم چیکار کنم این ترم اصلا از درس چیزی نفهمیدم

برام دعا کنید

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 15:44 توسط niloofar| |

سلام

دیروز نوبت دکتر داشتم ساعت هشت و نیم. از دانشگاه که اومدم یه کم استراحت کردم بعد رفتم آمپولمو زدم بعدم رفتم دکتر جواب آزمایشی که برام نوشته بود و قرار بود ببرم نشون بدم جواب و دید گفت خوبه مشکلی نیست. خوشحالم. ازش پرسیدم پرهیز غذایی خاصی ندارم گفت نه گفتم بعضی وقتا چشم چپم درد میگیره اشکال نداره گفت نه گفتم من رانندگی خیلی دوست دارم زیاد پشت فرمون می شینم گفت فقط سعی کن وقتی چشمت درد میگیره خستش نکنی و پشت فرمون نشی.

گفتم خیلی زود خسته میشم وقتی راه میرم دیگه زود خسته میشم وقتی صبح ها از خواب بلند میشم خستم انگار شب تا صبح کار کردم گفت چیز نگران کننده ای نیست برات قرص مینویسم که این مشکل هم کامل حل میشه.  بعدم آمپول برام تا دو ماه دیگه نوشته گفت برو عید بیا گفتم یعنی نیام تا دوماه دیگه گفت نه نمیخواد تا دوماه دیگه بیای همون هفته ای یه بار آمپولات و بزن.

خیلی وقته مجید و ندیدم دلم براش تنگ شده ولی میخوام دیگه کمتر برم ببینمش این طوری مزش بیشتره .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 11:46 توسط niloofar| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ